سوسک سپید

نانوشته ها

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بودن فراتر از زیستن است چه بسا کسانی که زنده نیستند اما هستند و کسانی که زنده اند اما نیستند گاه روزگار آنچنان است که مجال خواستن را از آدم می رباید و چه خوب هم این کار را میکند و تا می آیی در هوایی نفس بکشی که نسیم آرامش در آن می وزد طوفان گرد و خاک حوادث بلند میشود و همه چیز تیره و تار میشود و وقتی که فرو می نشیند بقایای پراکنده و آکنده از تباهی ی رویاهایت به جا می ماند و می مانی با هزارو یک غم که یکی پس از دیگری رد میشود از جلوی چشمانت چون کابوسی در بیداری و از یاد می بری که چه می خواستی و فقط به این می اندیشی که چه شد وآن وقت است که دیگر فکر نمی کنی دیگر آرزو نداری رویا نداری و خیال هم نمی کنی و تنها راهی که می ماند پاک کردن صورت مسئله ای است که جوابی نا معلوم دارد که آیا همه چیز از پیش رقم خورده و مکتوب است یا قلم سرنوشت گاهی در دست انسان قرار می گیرد و چیز هایی هم هست که باید نوشته شوند ؟ آیا از پیله ی خود پروانه برون می آییم یا مقبره ی مان را می سازیم؟ و تنهایی شاید نعمتی باشد در این روزگار اگر توان تحملش را داشته باشی وگر نه بهایی دارد باید خربزه اش را بخوری و پای لرزش بنشینی و آگر نتوانی چه؟ و خدایی که دیگر در این نزدیکی نیست لای آن شب بوها نیست پشت میز است و تریبون و امید نداری خداوندگاری خواهد آمد از جنس درد های نهانت. داشته ای نداری تا کاشته شود و برافراشته در شالی زار ناامیدی پی درپی نشاء ای کاش می کاری و آب بیم از فردا می دهی و کود رنج می پاشی و آفتاب ذلت می تابانی و صبر نمی کنی برای حاصلی که نیست و مرگ بهشت می شود وقتی زندگی جهنم است و در برزخی هستی که از هر سویش که بیرون میزنی تفاوتی نمی کند و همواره ناگزیر از انتخاب بد از بدتر هستی و اگر خود خواه باشی رنج خود را تاب نمی آوری و گر نباشی توان به دوش کشیدن بار رنج دیگران را نداری و اینگونه است که از اشتباهات گذشته تنها این درس را می گیری که گر اشتباهی کردی منتظر خطایی که پس از آن مرتکب می شوی باش و به اهمیت مدیریت بهران زندگی زمانی پی می بری که گویی نوش داروست پس از مرگ سهراب. واما عشق یا همان بازی ی سرنوشت که هر چه زشت را زیبا میکند و و بینا را کور ,عاشق که می شوی کور می شوی و دور از خود و از آنچه می خواستی و می ساختی در رویاهایت و تسلیم می شوی خود را می سپاری به دل و دل پای در گل می ماند و توان حرکت را از دست می دهی باز می مانی و در می مانی و در می یابی که جا مانده ای از غافله ی عمر که عجب می گذرد و در جوانی پیر می شوی و سیر می شوی و درگیر می شوی با خود شگفت زده می شوی که چگونه هنوز زنده ایی و هر صبح بیدار شدنت برایت معجزه ایست و معنای حیات را در ممات گم می کنی و در میابی که عشق نرسیدن است و جاماندن و واماندن و درماندن و بخار دل زده گی و آزردگی پشت شیشه ی افکارت را می گیرد و غبار میشود چهار چوب فکرت زنگار می بندد و رفته رفته متروک می شوی. وایمان داری تا وقتی که هستی ارزش زیستن را داری و وقتی که نیستی کرم هم نیستی که آگر نباشی زندگی چیزی کم داشته باشد جایگاهت در چرخه ی هیچ چیز این دنیا نیست در هیاهوی هاج و واج وکج و معوج این زندگی گم می شوی ودیگر نیستی خودت را پیدا نمی کنی و نمی خواهی که پیدا شوی و این میان اگر دستی به یاری به سویت دراز شود می ترسی و گیج می شوی خسته ایی از تکرار مکررات و تجربه ی اجبار و می خواهی که خودت را مسئول بدانی و در یافته ایی که دنیا سراب است و بخت خواب است و زندگی خراب. 

                                                   پایان

+نوشته شده در پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387ساعت8:46 PMتوسط سوسک سپید | نظرات (7)

نظرات (7)